ناصر الدين شاه قاجار

74

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )

منصور ميرزا را باز امروز همان‌طور خر تشريف آوردند ، پسر بهادر ميرزاى مرحوم هم آمده بود ، منصور ميرزا و پسر بهادر ميرزا ده مىنشينند ، خلاصه رانديم تا از گردنه سرازير شديم ، همين‌طور رانديم تا زير گردنه كه راه كالسكه خوب شد ، سوار كالسكه شده رانديم تا زير پل ، از كالسكه بيرون آمدم سوار اسب شدم كه رودخانه و زمين و پل را ببينم ، سوارها را هم گفتم با اسب زدند به رودخانه ، خوب مىشد به آب زد ، اما بعضى جاهاش باتلاق داشت اسب فرومىرفت ، من به آب نزدم ، از پل راندم ، پل خيلى دراز است اما خراب است بايد تعمير بشود و حكمش هم شد ، از پل كه گذشتيم آفتاب‌گردان حرم را پهلوى پل سر راه زده بودند ، دم نهارگاه حرم سوارهاى زيادى را مرخص كرديم ، خودمان با وليعهد و امير نظام و امين السلطان و ساير پيشخدمتها باز خيلى جمعيت بودند ، رانديم ، از نهارگاه حرم گذشته رانديم ، طرف دست راست توى صحرا ، زمين اينجا را چون اغلب شلتوك كاشته‌اند زمين گل است ، از گلها به صعوبت زياد گذشتيم بعضى جاها پياده شديم رانديم تا رسيديم به خشكى ، چند تپه سبز قشنگ پيدا بود رانديم بالاى تپه آفتاب‌گردان زدند ، افتاديم به نهار ، تپه گل زرد و سفيد و بنفش و لاله قرمز زيادى داشت ، امين السلطان و وليعهد و امير نظام اينها هم توى دره كوچكى پشت تپه بود افتاده بودند به نهار ، نهار خورديم ، بعد از نهار دوربين انداختم ، جلو اين تپه يك دهى هست كه شلتوك‌هاى توى صحرا هم كه ديديم مال اين ده است ، اسمش كلن كدر است ، آفتاب‌گردان عزيز السلطان را آنطرف رودخانه لب رودخانه زده بودند ، خودش هم توى صحرا دم آفتاب‌گردانش راه مىرفت با دوربين او را تماشا كردم ، امروز از پل گذشتيم من خيال كردم رودخانه همين است قدرى كه از رودخانه اين‌طرف رانديم يك رودخانهء بزرگى خيلى هم تند مىرفت ديديم ، سدى كه بالاى رودخانه بسته بودند خراب شده است ، آب آمده است اينطرف يك رودخانه ديگر شده است ، سوارها را گفتم [ 43 ] چند دفعه زدند برود خانه و آمدند اينطرف ، بالاخره ما هم زديم به رودخانه و آمديم اين طرف ، عزيز السلطان هم ماشا اللّه با اسب زده بود به آب ، بعد از نهار آمد آفتاب‌گردان ما ، او را ديدم بازى مىكرد ، گل مىچيد ، خلاصه پنج به غروب مانده سوار اسب شديم ، اردو هم خيلى نزديك بود ، مىخواستيم برويم چادر بخوابيم رانديم با وليعهد و امير نظام و امين السلطان صحبت‌كنان رانديم روى رودخانه دومى يك پل تخته‌اى نصرت الدوله بسته است ، يك دسته سرباز مهندس تربيت كرده است اين پل را آنها بسته‌اند ، سواره رفتيم تا دم پل ، خيلى از پل تعريف كرديم ، سواره از روى پل رفتيم آنطرف و برگشتيم